دیروز بود ... شاید هم پیروز ... نمی دونم شاید هم این قضیه مال ِ هفته ها ،ماهها و یا ... و یا حتی سالها پیش ... این مهم نیست که این ماجرا مال ِ چه زمانیه؟! ... داشتم می رفتم ... سر ِ کار .... شاید هم سر ِ کلاس ... و یا ... مهم نیست که من کجا می رفتم ! .....در راه پیرمردی را دیدم ..... گوشه ای نشسته بود .... و نه .... انگار در آن گرمای حضور خورشید سردش شده بود !!! .... گوشه ای کز کرده بود ..... جوراب فروش بود .... نگاهش کردم .... نگاهم کرد .... ازم خواست که جوراب بخرم، اما نه با زبانش که سنگینی ِ بغض گلویش راه را بر آن بسته بود .... با چشمانش که نمودار ِ بغض گلویش بود ...... باز نگاهش کردم .... من هم لحظه ای احساس سرما کردم !! ..... نگاهش کردم .... پیرمرد ِ جوراب فروش .... کفش هم نداشت چه رسد به جوراب ....