بسم الله ...
امروز از كنار آن مادی گذشتم ، از كنار همان پل كه...
آن روز  تراكتوری را كه مادرم خریده بود ،همان كه چنان در آغوش می گرفتم  و بدان فخر می ورزیدم كه گویی قرار بود سفینه ی پرواز به آنسوی آرزو ها و دنیای كودكی ام باشد !!! در كنار همان پل بود كه در آب افتاد و مادی با همه ی خشم و خروشش آنرا فرو بلعید  و با خود برد ....
پل همان پل بود اما مادی انگار پس از سالها به نفرین كودكانه ی آن روز من دچار شده بود ... خشكِ خشك