داستان از یک دهکده در اتریش شروع می شود؛سال 1590.دهکده ای که مردم در آن در سکون و آرامش زندگش می کنند.اساس ماجرا از برخورد 3 کودک که یکی از آنها راوی داستان است-تئودور فیشر- با یک بیگانه ی تازه وارد  شروع می شود.این دیدار با حرکات عجیب و غریب و محیرالعقول بیگانه همراه ست .اعمالی که فراطبیعی مینماید. این اتفاقات بهمراه ظاهر جذاب و کلام شیوای بیگانه کوردکان را مشتاق به همراهی و دوستی با بیگانه می کند.او خود را فرشته می خواند و چون نام او را می پرسند چنین پاسخ می دهد.: "شیطان"


کتاب بیگانه ای در دهکده اثر مارک تواین نویسنده ی شهیر آمریکایی و ترجمه نجف دریابندری ست.داستان ورود شیطان به یک دهکده و به هم ریختن اوضاع و احوال  مردم دهکده با ماجراهایی که خیلی خوب و پرکشش در آمده است.داستان به طور معمول با شخصیت پردازیها و فضاسازی داستان شروع می شود و در فصول میانی اوج می گیرد و در انتها به ناگاه خواننده را در اوج رها می کندتا تمام سناریوهایی که برای پایان داستان و سرانجام شیطان در ذهن خود داشته نقش بر آب شود و اذت هیجان چند فصل اوج گرفتن داستان تقلیل یابد.
پس ار ورود بیگانه -شیطان- مردم ،همه ، شیفته ظاهر جذاب و کلام شیوا و منطق او می شوند.با شیطان می ریند. از خوردنی ها و آشامیدنی هایی که او به طور غیر مستقیم فراهم آورده - به خیال اینکه از جانب خداست- میخورند از هم صحبتی با او لذت می برند و بدان فخر می کنند بدون آن که بدانند هوییت واقعی او چیست.و لذا با افتادن در دام هایی که او گسترده به جان هم می افتند.در این میان تنها 3 کودک داستان از هویت اصلی بیگانه خبر دارندو در هر صحنه ناظر اصل ماجرا هستند.
داستان اما قبل از این که داستانی با محوریت شیطان باشد ، یک شکواییه تمام عیار علیه اخلاقهای پست و رذیلت های انسانی ست. چیزی که شیطان در سراسر داستان بدان اشاره کرده و با نوعی مغلطه ی کلامی آن را نتیجهی "قوه ی تمییز اخلاقی" بشر می داند.می گوید چرا حیوانات و حتی فرشتگان مرتکب جنایت و رذیلت های اخلاقی نمی شوند ؟ چون گناه را اصلا نمی شناسند.اما آدمی که قدرت تشخیص خیر وشر را دارد ، به جهت رذیلتهای نفسانی در اکثر موراد شر را به جای خیر بر می گزیند.
شیطان با بهر خ کشیدن تمامی این موارد سعی در تحقیر انسان و اثبات خود دارد.مشکلاتی که البته از عیوب انسان و جوامع انسانی و از عوامل بحران زای دنیای امروز ست.جاه طلبی ، منفعت طلبی ، شهوت رانی، ریا ، خودنمایی و... و البته نفاق و دو رویی که نتیجهی محتوم تمام این رفتار هاست.مارک تواین با طنزی تلخ با قرار دادن انسان در  مظان اتهام و شیطان در جایگاه مدعی این واقعیت ها را بیان می کند.

بخشی از کتاب ؛ پس از آن که مردم به زن نجیب زاده ای که به شکلی غیر معمول بیماران را شفا می دهدمشکوک شده و او را جادوگر می خوانند و او را دیتگیر و سنگسار می نمایند. در این حال راوی داستان نیز برای فرار از انگ همراهی با جادوگران و ارتباط با آن زن علرغم میل باطنی به او سنگ می زند که شیطان به او می خندد:

" و بخود میگفتم" "شیطان به آنها گفت دارم به شما میخندم؛ اما دروغ گفت. به من میخندید."
این فکر بار دیگر او را بخنده انداخت. گفت: "بله، داشتم به تو میخندیدم، چون از ترس آنکه مبادا دیگران پشت سرت خبر چینی کنند به آن زن سنگ زدی، و حال آنکه قلبت از این عمل برآشفته بود. اما در عین حال به دیگران هم میخندیدم."
"چرا؟"
"برای اینکه وضع آنها هم مثل تو بود."
"چطور؟"
"آخر آنجا شصت و هشت نفر آدم بود و شصت و دو نفرشان بیش از تو میل به سنگ انداختن نداشتند."
"شیطان، چه میگویی!"
"اینکه گفتم عین حقیقت است. من نژاد شما آدمها را میشناسم. این نژاد از یک مشت گوسفند تشکیل شده. اقلیتها بر آن حکومت میکنند، حکومت اکثریت بندرت اتفاق می افتد یا اصلا اتفاق نمی افتد. اجتماع بشری احساسات و عقاید خود را سرکوب میکند و از عده معدودی پیروی میکند که بیش از دیگران سر و صدا راه می اندازند. گاهی حق بجانب این عده است و گاهی نیست؛ ولی بر حق بودن و نبودن اهمیتی ندارد، جماعت در هر حال از آنها پیروی میکند. اکثریت عظیم نژاد بشر، چه وحشی و چه متمدن، در خفا مهربان و از آزار رساندن به دیگران روگردان اند. اما در حضور آن اقلیت مهاجم و بیرحم جرات اظهار وجود ندارند. فکرش را بکن! یک نفر خوش قلب و مهربان جاسوسی یکنفر آدم مهربان دیگر را میکند و کاری میکند که آن آدم در ارتکاب قساوتها و شقاوتهایی که دل هر دو را میشوراند کمال جدیت و وفاداری از خود نشان دهد. اینرا ازمن که یکنفر وارد و مطلع هستم داشته باش که مدتها پیش وقتی که عمل احمقانه کشتن جادوگران از طرف یک مشت خشکه مقدس دیوانه شروع شد نود و یک درصد مردم نژاد شما با آن مخالف بودند. و از هر بیست نفر فقط یکنفر قلبا با سوزاندن جادوگران موافق است؛ و معهذا بظاهر همه از جادوگران بدشان می آید و خواهان کشتن آنها هستند. یکروزی هم یک عده ای از آن طرف قد علم میکنند و سر و صدای بیشتری راه می اندازند. شاید هم فقط یک تن که دارای صدای قوی و چهره مصمم باشد اینکار را بکند. آنروز تمام این گوسفندان زیر علم او سینه خواهند زد و جادوگرکشی بیکباره ور خواهد افتاد.
"سلطنتها، اشرافیتها، و ادیان، همه بر اساس این عیب هر فردی نسبت به همسایه خود و میل او به اینکه بخاطر امنیت یا راحتی خود در نظر همسایه اش خوب جلوه کند. این وضع همیشه باقی خواهد ماند و همیشه سد راه شما خواهد بود و شما را خوار و ذلیل خواهد ساخت، زیرا شما همیشه بنده حلقه به گوش اقلیتها خواهید بود. تاکنون هیچ مملکتی وجود نداشته است که در آن اکثریت مردم در اعماق قلب خود با این اوضاع موافق باشند."


ــــــــــــــــــــــــــپی نوشتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این اولین کتابی بود که با ترجمه ی دریابندری می خواندم که بسیار بسیار عالی ، روان و دلنشین بود.